تو را باد و باران و رنگینکمان می شناسد
تو را ابر و آیینه و آسمان می شناسد
تو میراث خون خدایی، «یهود» است خصمت!
تو را خون و رگ، آتش و ارغوان می شناسد
تو خاک پـِی ِ پیر ِ پاکان و یزدانیانی
تو را شور و شوق و شعف، بی گمان، می شناسد
من این بغض دردم که درمانده ام در گلویم
فغان مرا این سکوت ِ گران می شناسد
سرا! سرورا! سربدارا! سوارا! صبورا!
تو را "عزت" و "آبرو" جاودان می شناسد
نمی گویم از گوی و میدان در این هرزه پویان
کجا عشق را "مانده در آب و نان" می شناسد؟
خرام تو را "رفتن از خویش" آیینه دار است
فلک را چنین، خاک –دامنکشان- می شناسد
چه می سوزی ای شعله در شوق پروانه خویش؟
چو داغ ِ تو را هر تب ِ استخوان می شناسد
سبک، سبز، سرشار... از مهر زهرا و حیدر
تو را "مهر" اینجا در این کاروان می شناسد

