هو یا لکشمی *
۸۵/۰۳/۱۰
از چشمهای سیاهت، از گیسوان ِ بلندت
دیگر کدام اثر را ...در گفتگوی تو دارم!؟
سنگم! که آینه من، دور است از تب و تابم
با ید کجا بروم تا راهی به سوی تو دارم!؟؟
رفتی برای همیشه، ... ماندم که بی تو بمیرم
من ضجّه های غریبی در خاک کوی تو دارم
روزی لیاقت ِ خود را، ...از من گرفتی و رفتی...
من گور ِ سرد و سیاهی در دام ِ موی تو دارم
من بی سوادم و زشتم در کوچه های تمدّن
پایان ِ ننگ ِ دلم را در جستجوی تو دارم ...
ای کاش آمده بودی، یک بار با تو بگویم:
من هیچ چیز ندارم! من داغ روی تو دارم!
هو یا کریشنا *
----------
۸۵/۰۳/۲۴
به پیراهن قسم تا جان یوسف در جهان باقیست
پریشان در پریشان انتظارش بی نشان باقیست
هر آنکس چشم ما را دید، گفت او عین آئینه ست
ز رقص نور او و چشم ما رنگین کمان باقیست
کجا می سوزد و می سازدم با خود نمی دانم
کجا هجران چنین زرد است تا از ما خزان با قیست
به پیراهن قسم در آتش ابراهیم و یعقوبیم
محبت آتشی دارد که با ما یک زبان باقیست
طلوع آفتاب و ماه آتش در نگاه اوست
تمام سرّ اکبر سرّ او در لامکان باقیست
-------------
۸۵/۰۴/۰۶
ناله ای درد آشنا با بانگ تو سر می کنم
چشمی از خون شقایقهای تو تر می کنم
هجرت و هجر تو را اینبار باور میکنم
یاد حیدر، یادی از فریاد قنبر می کنم
آتش خاکسترم را بار دفتر می کنم
ای تمام فاعلیّت! فعلیت مفعول تو
عقل کل آیینه دار عامل و معمول تو
دست و پای علّت بی انتها معلول تو
کِیل ِ میکائیل، کِیل ِ عالم معقول تو
عشق! سوزاندی مرا گوش که را کر می کنم!؟
اهل ایمان پرده دار طلعت روی تو اند
اهل کفر آیینه دار جبر ابروی تو اند
اهل ترس آزرده از ترسایی کوی تواند
اهل وحشت موپریشان از دو گیسوی تو اند
اهل هیچستانم و با هیچ خود سر می کنم
بی خبر دریافتم اخبار جان خویش را
بی حقیقت یافتم تحقیق نان خویش را
بی امان دیدم امان بی امان خویش را
در تن آیینه دیدم آسمان خویش را
بر زمین افتاده فکر تیغ و پیکر می کنم
در شکست رنگ و احساس آبرو گم کرده ایم
در حقارت همعنان با خود تلاطم کرده ایم
این تب بی استخوان را در تراکم کرده ایم
ما همه بی غیرتیم و ما تو را گم کرده ایم
شبنم بی درد را بر خاک کمتر می کنم
آنکه می آموخت عشق خویش را خود خویش بود
آنکه رفت و برد با خود کیش را خود کیش بود
آنکه رندی داد یادم خود خطر اندیش بود
آنکه یوسف بود و آمد، بر کم ما بیش بود
خاک را با یاد او بر سر شناور می کنم
مظهر! ای ظاهر به با طن برده ای توحید را
هر که در بند تو افتاد او برید امّید را
هر که خود انداختی در خویشتن تبعید را
مینشاند نقش جام و باده ی جمشید را
من که ام کین سان نشان از ماه و اختر می کنم
هیچ آیا دیده ای بیدار باشی خواب را؟
دیده ای بی سر زبان شعله ی بیتاب را؟
بر سر نی آتش خورشید عالمتاب را؟
تا قیامت رنگ خون آیینه را و آب را؟
خواب دیدم خویش را در خویش، پرپر می کنم
غفلتی در ازدحام خلق می اندازی ام
فرصتی خلق آینه از خویش می پردازی ام
چند و چندین بار دیگر هم به خود می بازی ام
باز ویران میکنی بار دگر میسازی ام
عاقبت روی تو را با خود برابر میکنم
گرچه از نام تو بودم، نام خود را خوانده ام
شرم دارم اینکه بی نامت زبان چرخانده ام
ننگ باد آهنگ من گر پرده ای گردانده ام
گرد عریانان کویت جامه ی خود مانده ام
نا امید از خویشم و تدبیر آخر می کنم
نا امیدی را بگیر از از نا امیدان غمت
بی کسی را وا مگیر از بی کسان عالمت
بیشتر کن درد مردان را به دُور هر دمت
خستگان را خسته تر کن تا ظهور خاتمت
گر نمی خواهی مرا تا چند سر بر می کنم؟؟
گر نمی خواهی مرا خوب است میبینی مرا
روزی از گرد و غبار خویش میچینی مرا
میبری با خود به حُصن خود می آذینی مرا
یا نمی خواهی و می بندی به لادینی مرا
یا نمی بندی و بی فرجام، معبر می کنم
با الفبای تو تا توحید اکبر رفته ام
بی الف همپای تو تا آن صنوبر رفته ام
چون کمان در چشم تیر و چلّه بی سر رفته ام
گرچه بی همت ترینم با تو آخر رفته ام
این دل دیوانه را در کار دیگر می کنم
عاقبت هم بر نیامد از وجودم یاد تو
من نبودم لایق زلف رها در باد تو
فقر عصمت بر زمینم کوفت از بیداد تو
دین و ایمانم فنا شد فدیه ی فریاد تو
در غم و ایکاشهایم خاک بر سر می کنم
کاش با تو اعتباری معتبرتر داشتم
در رگ عیّاری ام یک قطره یاور داشتم
در کف جامم نشان از جان کوثر داشتم
خویش را همپای تو مست قلندر داشتم
بی ثمر پیمانه ام را پر ز گوهر می کنم
پاک کن کدّ ضعیفان را اگر یزدان تویی
خاک کن پاک ار نمی خواهی تو خود سلطان تویی
ما که ایم ار تو خدایی و خدا گردان تویی
با علی و فاطمه تقدیر برگردان تویی!!!!!!
گر نیایی جستجو در بوی مادر می کنم
در تن من جز تو جانی نیست سرگردان مکن
جان و تن را آب کن اما اسیر نان مکن
من توام خود را ز خود در اختیار ارزان مکن
جَبر را با بیسوادی های من جُبران مکن
گر کنی با نام حیدر شکر تو سر می کنم
کیست جان فاطمه جز حیدر کرار ما
کیست نفس فاطمه جز احمد مختار ما
کیست جبرائیل و صاحب جبر ما جبّار ما
کیست جز او قهر و لطف واحد و قهار ما
فاطمه رد کرد من را خاک بر سر می کنم
در طواف فاطمه پروردگار ما علی
معنی« یا فاطمه» هو لا فتی الا علی
ذوالفقار فاطمه در پنجه ی مولا علی
می زند بر گرده ی بی غیرتان با یا علی
بی نگاهش انتظار روز محشر می کنم
انتقام سیلی نامرد را از من بگیر
انتقام دستهای سرد را از من بگیر
انتقام زخم و خون و درد را از من بگیر
انتقام غیرت آن مرد را از من بگیر
تا بیایی یاد آن دیوار و آن در می کنم