تبليغاتX
کلمه

 

این آخرین مخمسی است که گفته ام، چهار پنج ماه پیش. شايد به دوستان از خدا مسلمانتر بر بخورد ولي امروز ديگر به اين حرفها اعتقاد  ندارم، كفر جلي پسندیده تر از نهان روشي است، نيست !؟

ارسال این پست دلیل قانع کننده ای جز شوریدگی ندارد، بر دیوانه حرجی نیست!

(راستی، سید عبدالجواد موسوی هم خراباتش را به روز کرده است)

 

 

 

با غم حیدر دل دیوانه ام خو کرده است

شرحي از بي شرحي ام بر چهره هندو كرده است

در جنون اظهار عجزم گرده را مو کرده کرده است

هين چه مي پرسي ز من با من كه جادو كرده است

هر چه کردم با دل دیوانه ام او کرده است!

 

 

غربتی بی انتها دارم در آغوش علی

حیرتی آگاه، زلفین سیه پوش علی

هر چه طرار است ترس آگاه چاووش علی

هركه عيار است مرگ آگاه مدهوش علي

غربت و حیرت چه می دانی که همسو کرده است

 

مي روم تا آتشم را باد خاكستر كند

پیکرم را سرنشین آسمان بی سر کند

زهره وار و شمسکیوان جامه چون جعفر کند

وآسمان را آب را آيينه را احمر كند

جامه در «لا» ذوالفقار کفر و دین رو کرده

 

 

درد بي درمان من در استخوان كيستي

آتش شولاي من در شوكران كيستي

عشق عاشورايي ام در امتحان كيستي

با كه مي گردي جهاندار جهان كيستي

مرگ هم بيگانه با من گنگ را بو كرده است

 

 

نیست ام. نیستی من گشته ام، هستی کجاست

احتیاج مطلق ام آن مطلق و مستی کجاست

دل امیرالمومنین! آنجا که دل بستی کجاست

با خود آنجایی که بی مانند پیوستی کجاست

شش جهت آیینه ام تدبیر آن سو کرده است

 

 

آتش شوق شررپالای شبگردان علی

جرات یاغی ترین تیغ جوانمردان علی

فرّ و دیدار قلندر قدرت مردان علی

درد و ديدار دل آگاهان و همدردان علی

شبنمم غسل شهادت را سحر بو کرده است

 

 

کشته ی ابروی آن یارم که با من کار داشت

شرحی از عقل و جنون در من محمدوار داشت

آری این من اوست با خود خویش را عیار داشت

در دل دیوانه ام هر روز و شب پیکار داشت

در حجابم شرح را گیسو به گیسو کرده

 

 

بی صنم برگشته ام یعنی صنم الله بود

هرچه بود او بود یعنی بی من و ما شاه بود

در صماد افتاده بودم هرچه دیگر چاه بود

پرفشانیهای آه از جان مرگ آگاه بود

یوسف مطلب کجا ایجاد پهلو کرده است!

 

 

جرحی از جولان تجریدم جگروار است تا

در رحیق افتاده باشد بارم ار بار است تا

بهره در عقل علق وار آورم کار است تا

صاحب تجرید، الله الصمد یار است تا

شاه شهباز قلندر دُورِ هوهو كرده است

 

 

دشنه ام را اشک می شوید مسلمانی مکن

دین من مهر است تطهیرش به آسانی مکن

قبله ام یار است بيجا قبله گردانی مکن

نوحه كوشي! بی شرف! شور پريشاني مکن

بر سرم تا كوي خود حکم تکاپو کرده

 

 

جستجوي اشك، چشمي، انتظار مرتضا

جرعه اي بر خاك، سرگرم بهار مرتضا

مانده ام تا بازگردد شهسوار مرتضا

ديده ام ديدار بيند آشكار مرتضا

سرّ پنهان در زبان خويش حقگو كرده است

 

 

در سرم سرّیست سرگرم سکوت سالها

من نمی گویم مپرس از لاله ها و لالها

داغ دیدار غدیر و قربت قوّالها

گرچه پر افشانده ام در خون خواهش بالها

بر لبم مُهری مهار درد، دارو کرده است

 

 

در غمت گيسو پريشيدن چه بيدل وار بود

هر پريشاني كه ناليديديم بي معمار بود

بيدل از ما دور بود و دفتر ديدار بود

رنگ را در هم شكستن تا سحر دشوار بود

گرچه مقداريست ناچيز آن دو ابرو كرده است

 

+ به روز شده توسط مهدی آیت در جمعه سی ام آذر 1386 |

سلام یاران

امروز چهارشنبه روزازدواج حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س)است. دو غزل اول هم اضافه شد

(برگرفته از کتاب «جای دندان پلنگ» نوشته آقای میرشکاک، که ان شاءالله به زودی به بازار کتاب خواهد آمد)

 

۱

 

اساس زمین و زمان! فاطمه!

فراتر ز هفت آسمان! فاطمه!

غلامیت مهر و کنیزیت ماه

شب و روز بر آستان؛ فاطمه

به درگه تو را کیست شیطان؟ سگی،

ز نامحرمان پاسبان فاطمه

...


ادامه مطلب
+ به روز شده توسط مهدی آیت در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 |

سعید یوسف نیا

اشاره:

با گذشت چند دهه از سالهاي درگيري جدي و گاه وهن‌آميز ميان سنت‌گرايان و متجددان، سالهايي كه بحثهايي جنجال‌برانگيز در مورد وزن شعر درگرفت و شعر سپيد با اعلام آزادي كامل و بي‌قيد و شرط خود از وزن، مانيفست برتري خود را بر انواع قالبهاي شعري و حتي نيمايي منتشر كرد، هنوز هم اين بحث، گهگاه در ميان برخي شاعران جد‌ّي و جوان گرمي‌بخش جلسه‌هاي رسمي و غير رسمي شعر است و هر از گاهي اين پرسشها مطرح مي‌شود كه بالاخره شعر بي‌وزن يا سپيد شعر است يا نه؟ آيا وزن به معناي مصطلح آن، از عناصر ذاتي شعر به شمار مي‌رود؟
...

ادامه مطلب
+ به روز شده توسط مهدی آیت در یکشنبه هجدهم آذر 1386 |
 

بیدل به سجود و بندگی توام باش

تا بار نفس به دوش داری خم باش

زین عجز که در طینت تو گل کرده است

الله نمی توان شدن آدم باش

 

 

از نفی خود اثبات تو خرمن كردیم‌

در رنگ شكسته سیر گلشن كردیم 

خاكستر ما چو صبح گر رفت به باد

آیینة آفتاب روشن كردیم‌

 

 

بیدل‌، نفست ز منزلی می‌آید

پیچیده به گرد محملی می‌آید

از وادی جسم‌، بی تأمل مگذر

زین خاك سیه بوی دلی می‌آید

 

 

زاهد می‌گفت كسب تقوا دین است‌

شیخ آینه بر كف كه سلوك آیین است‌

دیوانه ی ما به رغم این بی‌خبران‌

عریان گردید و گفت مردی این است‌

 

 

در پردة هر ریشه‌، چمن‌سازی هست‌

در هر بالی كمین پروازی هست‌

چون ماه نو از وهم نگردی باریك‌

در جیب كلید تو در بازی هست‌

 

+ به روز شده توسط مهدی آیت در جمعه شانزدهم آذر 1386 |

 

احتیاج خود شناسی جوهر آیینه نیست

من اگر خود را نمی دانم تو میدانی مرا

 

 

چه غافلی که ز من نام دوست میپرسی

سراغ اوهم از آنکس که اوست میپرسی

 

 

سایه ام را میتوان چون زلف خوبان شانه کرد

بسکه طبع من به صد فکر پریشان آشناست

 

 

وقت است چو گرداب به سودای خیالت

ثابت قدمِ ناز كنم گردشِ سر را

 

 

کیست در این انجمن محرم عشق غیور!؟

ما همه بی غیرتیم آینه در کربلاست!!

 

 

چه نیرنگ است بیدل برق دیرستان الفت را

كه من می‌سوزم و بوی تو می‌آید ز داغ من

 

 

من نمی گویم زیان کن یا به فکر سود باش

ای زفرصت بی خبر در هرچه باشی زود باش

 

+ به روز شده توسط مهدی آیت در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 |

 

بر هرکه دست میزنم از دست رفته است

در حیرتم که از که بپرسم نشان دوست

 

 

 

لفظ و معنی را به تیغ از یک دگر نتوان برید

کیست صائب تا کند جانان و جان از هم جدا

 

 

 

یک طفل شوخ نیست در این کشور خراب

دیوانگی  به جای دگر می بریم ما

 

 

 

چون وا نمی‌کنی گرهی، خود گره مباش
ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست 

 

 

 

سینه صافان را غباری گر بود بر چهره است
در درون خانه ی آیینه، راهِ گرد نیست

 

+ به روز شده توسط مهدی آیت در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 |

 

 

همه كس كشیده محمل به جناب كبریایت‌

من و خجلت سجودی كه نكرده‌ام برایت‌

 

نه به خاك در بسودم‌، نه به سنگش آزمودم‌

به كجا برم سری را كه نكرده‌ام فدایت!!‌؟

 

نشود خمار شبنم می جام انفعالم‌

چو سحر چه مغز چیند سر خالی از هوایت‌؟

 

طرب بهار امكان به چه حسرتم فریبد؟

به بر خیال دارم گل رنگی از قبایت‌

 

هوس دماغ شاهی چه خیال دارد این جا؟

به فلك فرو نیاید سر كاسه گدایت‌

 

به بهار، نكته سازم‌; ز بهشت‌، بی‌نیازم‌

چمن آفرین نازم به تصور لقایت‌

 

نتوان كشید دامن ز غبار مستمندان‌

بخردم و نازها كن‌، سرما و نقش پایت‌

 

نفس از تو صبح خرمن‌، نگه از تو گل به دامن‌

تویی آن كه در بر من تهی از من است جایت 

 

ز وصال‌، بی‌حضورم‌; به پیام‌، ناصبورم 

چقدر ز خویش دورم كه به من رسد صدایت‌

 

نفس هوس خیالان به هزار نغمه صرف است 

سردرد سر ندارم‌، من «بیدل‌» و دعایت‌

  

+ به روز شده توسط مهدی آیت در یکشنبه یازدهم آذر 1386 |

 

 

هم مرگ بر جهانِ شما نیز بـــگذرد

هم رونق  زمـــــان شما نیز بگذرد

 

وین بومِ مِحنَت ازپی آن تا کند خراب

بر دولــــت آشیان  شما نیز بگذرد

 

باد  خزان نکبت ایّام  ناگــــــــــهان

بر بــــاغ وبوستان شما نیز بگذرد

 

تيغ اجل که هست گلوگیرخاص وعام

بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

 

ای تیغتان چو نیزه برای سـتـــم دراز

این تیـــــــزی سنان  شما  نیزبگذرد

 

چون داد عادلان به جهان دربقا نکرد

 بـــــیداد ظالمــــــان شما نیز بگذرد

 

در مملکت چوغُرّشِ شیران گذشت ورفت

این عوعوِ سـگان شما نیز بگذرد

 

آنکس که اسب داشت غُبارش فرونشست

وین گَرد سُم خران شما نیز بگذرد

 

بادی که در زمانه بسی شمع ها بکُشت

هم بر چراغدان شما  نیز  بگذرد

 

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت

ناچار  کاروان  شما نیز بگذرد

 

ای مُفتَخَر به طالع مَسعود  خویشتن

تاثیر اختـــــــران شما نیزبگذرد

 

این  نوبت از کسان به شما  ناکسان رسید

نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

 

بیش از دوروز بود ازآن دگرکسان

بعد از دوروزازآن شما نیز بگذرد

 

بر  تیر جورتان ز تحمّل  سپر کنیم

تا سختی کمان شما نیز  بگذرد

 

در  باغ  دولت  دگران  بود  مدّتی

این گُل، زگُلسِتان  شما نیز بگذرد

 

آبی ست ایستاده در این خانه مال وجاه

این  آب  نا رَوانِ  شما نیز  بگذرد

 

ای تو رَمِه سپُرده به چوپان گُرگ طبع

این گُرگی ِشبان  ِشما نیز  بگذرد

 

پیل فَنا که شاه بَقا  مات حُکم  ِاوست

هم بر  پیادگانِ شما  نیز  بگذرد

 

ای دوستان خواهم که به  نیکی دعای سیف

یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

 

 سیف فَرغانی شاعر قرن هفتم هجری سراینده این قصیده زیبا  بدست مغولان کینه توز به جرم سرودن این شعر خطاب به آنان، کشته شد. روانش شاد !

+ به روز شده توسط مهدی آیت در شنبه دهم آذر 1386 |