تبليغاتX
کلمه
کلمه
یک دهان خواهم به پهنای فلک ..... تا بگویم وصف آن رشک ملک!

 یادت می آید آن روز را؟

آن روز من درست فهمیده بودم! 

آن روز همه چیز برای همیشه تمام شده بود ...

 

 

 

این هم از حالا، به جای آن مخمس:

 فروردین ۸۵

 

سنگین تر از نعش ز پا افتاده ی فرهاد

تکرار فرهادم، ...خراب باده ی فرهاد

بر سنگ فرش بیستون، لب تشنه صد خسرو

وامانده از شیرین ترین دلداده ی فرهاد!

 

ای هفت کوکب، هفت گیسودار ِ طرّارت!

هفت آب و هفت آئینه فرهادان ِ عیّارت!

تا «هفت» شیرین بود، «هفتاد و دو تن» فرهاد،

بر بیستون کندند، نقش ِ چشم ِ تب دارت!

 

تاوان شیرین را خدا پرداخت با فرهاد

فرهاد را از خود جدا انداخت، ...با فرهاد

انداخت، تا شیرین، تمام ِ آسمان باشد!

دُور ِ فلک را هم به شیرین باخت ...با فرهاد!!

 

روزی صدایت می کند شیرین ترین فریاد

ای زشت! زیبا می شوی در باور و در یاد

آه ای گیاه تلخ! صبر یوسف و یعقوب!

از تو نمی ماند مگر آغاز و آخر،... یاد!

 

مرگ! ای کمین جاده های دورتر از من!

از تو ستیغ و تیغ، دست و ...پا و ...سر ...از من

دریاب محتاج عَدَم را شک مکن! دریاب!

تقدیر، در دست تو، آهنگِ خطر ...از من!

 

مرگ! از کدامین سو کمین بستی!؟ بگو با من!

آیا هنوز آیا همان مستی!؟ بگو با من!

تو اهل پنهان ها نبودی! تو عیان بودی!

با من بگو، با من بگو هستی، بگو با من!

 

هرچه صدایت کردم، آخر، پاسخم این بود:

مُهر سکوت و مُهر تبعید. آه ...سنگین بود

سنگین و داغ، از «هفت دوزخ»، داغ تر، بر لب،

بر روی پیشانی نشان قهرت از کین بود...

 

 

 

هفت: عدد بی نهایت، عدد مقدّس

هفت کوکب و هفت گیسودار: بنات النعش(هفت ستاره که همه بر گرد قطب می گردند)

طرّار: راهزن، تیز زبان

عیّار: رند، لاابالی، در بر گیرنده طرّار

عَدَم: جهان نیستی

هفت دوزخ: دوزخ شامل هفت طبقه است=> 1.سقر 2.سعیر 3.لظی 4.حطمه 5.جحیم 6.جهنم 7.هاویه

 دوستان بابت این همه چماق ببخشند!

+  یکشنبه نهم تیر 1387   توسط مهدی آیت به روز شد    | 

 

دورم از یاران، ز خاطر بردهام خود را در اینجا

میگدازم همچو نخلِ تشنه، هستم تا در اینجا

 

چند سرگردانتر از دریا بر این ساحل نشستن

سایهای حتّی نمیپرسد کیام آیا در اینجا

 

گردباد، ای همعنان با من، بپرس از این بیابان

تا کدامین روز میمانیم و تا کِی، ما در اینجا

 

هر گلی اینجا بهاری کوچک است، آری ندیدم

رازقی را بیپناه از وحشتِ سرما در اینجا

 

برگ سبزی؛ یادگاری، آهِ سردی؛ یادِ یاری

هر گیاهی گرمِ کاری آسمانفرسا در اینجا

 

با من امّا ماند سنگی، دست تنگی، پای لنگی

سنگ بر دل، دست بر سر، غرق در گِل پا در اینجا

 

آه اگر پایان نگیرد همچو سرگردانیِ من

گردشِ گردآب، گِردِ گریهی دریا در اینجا

 

چند و چون بار گرانی مایهی آزارِ یاران

خویش را زین بیشتر یوسف مکن رسوا در اینجا

 

ای سکوتِ سایهگستر، بار کن تا بارِ دیگر

کس نبیند خستهات، بیپیر و بیپروا در اینجا

+  جمعه هفتم تیر 1387   توسط مهدی آیت به روز شد   

هرچند اندک، همین هم از لطف ِ «جامی» است.

 

 رقص ِ جنون می کند، چَرخ، به سودای تو

می تپد آیینه ی دل به تمنای تو

 

سر به کجا می گذارد مگر اندیشه ام !؟

جُز سر ِ کوی ِ تو و ...خاک ِ کف ِ پای ِ تو

 

چشم ِ خراب ِ تو را هر دو جهان دیده اند

ای سر ِ من کاسه ی مستی ِ صهبای تو!

 

صحبت ِ رفتار ِ تو در چَمَن ِ ناز بود

سَرو، خجالت کشید از قد و بالای تو

 

 

+  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387   توسط مهدی آیت به روز شد