تبليغاتX
کلمه

مـُرده ام

دست هایم سرد و پاها خشک...

چشمانم خیره به جایی که دور دست هم نیست.

***

باید از خود بیرونت کشیده باشند، باید لطیف شده باشی تا بدان غایت که نتوانی جز در نور و الفت دوام بیاوری. ...و آنگاه باز به تیرگی و تاریکی برت گردانیده باشد، تا در این رفت و آمدها دریابی که «از خلاف آمد عادت بطلب کام که من» همان «انا لله و انا الیه راجعون» است. 

باید در کالبدی نه سالخورده، که جوان! پیرت کرده باشند تا در این پیر و جوان شدن شنیده باشی ...«و الآن کما کان». بمانـَد آنکه مردمان با دیدن احوالت ترا مجنون می خوانند و نکوهشت می گویند؛ و همان مردمان وقتی گرهی در کارشان می افتد به تو رجوع می کنند و با رویی زرد از تو استمداد می طلبند.

***

باید هزار بیابان حیرت و سرگردانی را در شهر، خیابان، کوچه، خانه، اتاق ...و در تن! کشیده باشی تا دریابی آنچه از بار ِ نفـَس سنگین تر است، باریست که کوه ها و آسمان ها نتوانستند تابش بیاورند. باید بدانی وقتی حقیقتی شگرف به امر و اراده مالک تقدیر در کالبدی خاکی برایت متجلی می گردد، در خیل این مردگان و مرده دلان به کدامین پایه و مایه از ارجمندی رسیده ای – یا عریان تر بگویم رسانیده اندت!. ...و تمامی این کرامت به بهانه ای. دیگرآنقدر پیر و جوانت کرده اند که فریب اهرمن نخوری و ایمان داشته باشی که این تقدیر را آن مالک رقم زده است؛ بگذار مردمان بیانگارند در ساحت اختیارند، عاقل را با مردمان کاری نیست.

می دانی، کاش می شد در شتابی مرگبار، در عین هجوم جان و روحت به سوی منشاء و مبداء حیات، لحظه ای را دریابی که تمام سکون و آرامش گیتی در آن نهفته است؛ لحظه ای که دیدار دو چشم خاکی، آسمان را باری دیگر برایت معنا کند و فرصت بودن و ماندن و بوییدن و  خندیدن، ...و عشق ورزیدن را بتوانی با تمام وجود بیازمایی. آری، جان ِ فلک در کلابدی خاکی فرود آمده و اینچنین سرمستت ساخته. آری، درست است، تمامی اینها در هجومی مرگبار اتفاق افتاده، اما حقیقت دارد. ...و درد و دریغ که آن کالبد خاکی از آسمانی که در خود دارد بی خبر است. آنجاست که خوش داری پاسخ تمام غفلت هایش را با بازگشت به گردباد دیرین خود بدهی اما دل در گوش نجوا می کند... نه. نمی شود. نمی توانی. نباید. از یک سو باید بمانی و از سوی دیگر می طلبی بروی، نباشی، نبینی، نشنوی. آخر چگونه یک قطار خواهد توانست هم برود و هم نیز باز گردد؟

روی از او برمی تابی و به سوی آسمان فریاد می کشی آی! با توام! خسته نشدی!؟ از سنگم بیرون کشیدی و به نور بردی! بردی و آوردی و به توفان سپردی! ...و در این میانه، دردمندم کردی! دیوانه ام کردی! عاشقم کردی! خاکم کردی! بس نیست!؟ تا کجا باید عربده بکشم!؟ تا کجا باید... . چرا من فقط ؟ چرا او نه؟ چرا او نباید همچون من بیانگارد و ببیند؟ می دانم! این خدعه است! برای تباه کردن او!

 ----------------------------------

 فرجام غفلت، دیر دانستن است

 یا شاید هیچگاه ندانستن

 

+ نوشته شده توسط مهدی آیت در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت |

تقدیم به رییس جمهور برگزیده ملت ایران، سید ِ خوبان و پاکان، میرحسین موسوی

+ دانلود فایل صوتی این غزل

 

تو را باد و باران و رنگینکمان می شناسد

تو را ابر و آیینه و آسمان می شناسد

 

تو میراث خون خدایی، «یهود» است خصمت!

تو را خون و رگ، آتش و ارغوان می شناسد

 

تو خاک پـِی ِ پیر ِ پاکان و یزدانیانی

تو را شور و شوق و شعف، بی گمان، می شناسد

 

من این بغض دردم که درمانده ام در گلویم

فغان مرا این سکوت ِ گران می شناسد

 

سرا! سرورا! سربدارا! سوارا! صبورا!

تو را "عزت" و "آبرو" جاودان می شناسد

 

نمی گویم از گوی و میدان در این هرزه پویان

کجا عشق را "مانده در آب و نان" می شناسد؟

 

خرام تو را "رفتن از خویش" آیینه دار است

فلک را چنین، خاک –دامنکشان- می شناسد

 

چه می سوزی ای شعله در شوق پروانه خویش؟

چو داغ ِ تو را هر تب ِ استخوان می شناسد

 

سبک، سبز، سرشار... از مهر زهرا و حیدر

تو را "مهر" اینجا در این کاروان می شناسد

 

+ نوشته شده توسط مهدی آیت در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت |

 

ای به رنگ تیغ، رگهای تو خون افشان و گرم

وی لبت شور ِ سر از تن باختن، خندان و گرم

 

داغ بر جا مانده از دیدار رخسار که ام؟

جز تو ای یار، ای تن ِ تنها تن ِ عریان و گرم

 

شوق آغوشی که در آغوش پنهان کرده ای

می درد پیراهنم را بر تنم پنهان و گرم

 

با تو در افسانه ها و اسوه ها، تر کرده ام

دامنی دامنکشان در خاک و خون غلطان و گرم

 

لغزش پایی که در پایت بریزد اشک را

استوارم می کند، آرام، در توفان و گرم

 

سردی دست نفس در کار یاران دیده ام

سرد اما نیستم این فصل تابستان و گرم

 

+ نوشته شده توسط مهدی آیت در جمعه هشتم خرداد 1388 و ساعت |

 

خون و ساغر با تو عهدی بسته اند اما

ترسم از خون بگذری و بشکنی ساغر

 

وعده دیدار «محشر» بود اما تو

ترسم از من بگذری و از صف محشر

 

کاش در چشم جنونت می توانستم

عقل ِ بی تردید باشم، عقل ِ جنگ آور

 

غیرتی کردی و هستی را رها کردی

دل فغان کرد از دل دیوانه ام مگذر

 

مو به مو فهمیده ام معنای زلفت را

مگذری ای یار از مژگان چشم تر

 

سر به صحرا می گذارم تا تو باز آیی

با زگردی و بیایی و بخواهی سر

 

+ نوشته شده توسط مهدی آیت در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت |